تبلیغات
عبادت به جز خدمت خلق نیست به تسبیه وسجاده دلق نیست - مطالب تیر 1389
عبادت به جز خدمت خلق نیست به تسبیه وسجاده دلق نیست

ما آزادیم در حالی که نیستیم

تولد

شنبه 26 تیر 1389

نوع مطلب :هذیان، 

بیست سه شمع نیمه سوخته که تنها مانده از تولد سال پیش به یادگار بود ، اکنون بر روی لبه ی کمدی نشسته اند که آنهم  یادگار دروان کودکیم هست و می نگرند  به

شمعی که بوی جدید می دهد دو عدد با ارزش مطلق  "دو" و "چهار" که در قالب شمع یاد آوری می کنند به من که بیست و سه سال گذشت از بودنم ، بیست و سه سال تمام شد و اکنون در بدو ورود به بیست و چهار  سالگی ام هستم ، شمهای نیمه سوخته یادگار از سال پیش و پیشین  جای خود را به شمعی مدرن تر داده اند اما من هنوز همانم ، همان من

سابق که اینگونه تعریف شده "من یعنی فرمانروای مطلق ذهن ، روح ، جسم  انسانی خویش " هنوز هم  تعریفم از زمینیانی که جزی از انان هستم را با شعر مشیری

می شناسم و تعریف می کنم :

ای ستاره ها ، که از جهان دور ،
چشم ِ تان به چشم بی فروغ ماست !
نامی از زمین و از بشر شنیده اید ؟
در میان آبی زلال آسمان
موج دود و خون آتشی ندیده اید ؟

این غبار محنتی که در دل فضاست ،
این دیار وحشتی که در دل فضا رهاست ،
این سرای ظلمتی که آشیان ماست ،
در پی تباهی شماست !

گوش تان اگر به ناله من  آشناست
از سفینه ای که می رود به سوی ماه ،
از مسافری که می رسد ز گرد راه
از این زمینه فتنه گر حدز کنید !
پای این بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاه ست !

ای ستاره ای که پیش دیده ی منی
باورت نمی شود که : در زمین
هر کجا ، به هر که می رسی
خنجری میان مشت خود نهفته ست
پشت هر شکوفه تبسمی
خارجانگزای حیله ای شکفته ست !

آن که با تو می زند صلای مهر ،
جز به فکر غارت دل تو نیست ،
گر چراغ روشنی به را توست ،
چشم گرگ جاودان گرسنه ای ست !

ای ستاره ، ما سلام مان بهانه است
عشق مان دروغ جاودانه است .
در زمین زبان حق بریده اند
حق ، زبان تازیانه است.
وان که با تو صادقانه درد دل کند
های های گریه شبانه است !

ای ستاره باورت نمی شود :
در میان باغ بی ترانه ی زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است.
لاله های سرخ دوستی فسرده است.
غنچه های نورس امید ،
لب به خنده وانکرده مرده است.
پرچم بلند سرو ِ راستی
سر به خاک سپرده است !

سال بدی بود بیست و سه سالگیم ، پر از شکست و ناکامی البته پر از تجربه های مفید از ناکامی ، اکنون کوله ی بیست و سه  سالگی ام  را بر زمین نهادم و کوله ی بیست و چهار سالگی ام را بر  دوش می نهم تا از این مسیر سیصد و شصت و پنج روز بگذرم ، کوله ام تهی ست ،اما بعد از این سیصد و شصت و پنج روز چه در آن جای خواهد داشت پر نمی دانم ! پر از پیروزی ! یا شکست !؟
اصلا از این سیصد و شصت و پنج روز عبور خواهم  کرد ؟ یا در نیمه راه  تهی خواهم شد از زندان مادی جسم ؟
هر باشد من هستم تا زمانی که تهی نشوم از جسم مادی ، به یاد سهراب هم چنان خواهم راند ،
 نه به آبی ها دل خوام بست
نه به دریا -پریانی که سر از آب به در می آرند
هم چنان خواهم خواند و ماند تا باشم که هستم .

این نوشته ها هذیاناتی ست که به مناسبت یک سال بزرگتر شدنم نوشته شده است و هیج ارزش مادی ومعنوی دیگری ندارد و تنها هذیان ست و بس .






فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

اَبر برچسبها